شب بود از دور نمیشد تشخیص داد که کین ؟ و از کجا اومدن !
فکر کنم ده نفری میشدن.. حس کنجکاویم گل کرد و رفتم جلو تا خوب بفهمم این موقع شب اومدن اینجا چیکار.
وقتی رسیدم بهشون این ذهنیت که شاید مسؤولای خدمتگذار جایی باشن و اومدن واسه عرض ارادت به ساحت مقدس بچه های حضرت زهرا(س)،کاملاً از ذهنم پاک شد.
اکثریت حتی خط ریش هم نزده بودن چه برسه به سیبیل.
فکر کنم حداکثر سنشونم شاید بیست سال بود…اووووووووووووووو،بیست سال کجا بود بابا؟؟
مسوولیتی هم جایی نداشتن که دینی گردنشون باشه یا بار این مسوولیت رو گردنشون سنگینی کنه.
وقتی اون کیک تولد کوچولو رو تو دست یکیشون،شمعها رو تو دست یکی دیگشون، شاخه های گل قرمز رو تو دست بعضی دیگشون و دسته گل خوشکل رو قبر شهدای گمنام دیدم،فهمیدم خبراییه اینجا.
خلاصه بعد از یه خوش و بش دوستانه ,تازه فهمیدم تولد یکی از این بچه هاست.
نمیدونم،اما انگار اومده بال در آوردن و پرواز کردن رو اینجا یاد بگیره..
بابا تو این سن تعلق داشتن کجا بود؟؟ ،اما انگار اومده بود اینجا که قید هر چی تعلق و تکلف که آینده پیش روشه بزنه و پر در بیاره.
حال و هواشونو که می دیدم یاد این جمله ی شهید جعفر عابدینی زاده افتادم ؛که رفیقش میگفت :
تو عملیات بدر (شرق دجله) وقتی افتادیم تو محاصره،یه وقت جعفر برگشت و گفت: فلانی،یعنی میشه یه روز مردم بفهمن ما برا دین خدا چی کشیدیم؟
یعنی میشه یه روز جوونا بیان و بشنون که بابا برا خدا حرکت کردن فقط و فقط شعار نیست؟
آره..اینا اومده بودن به عالم بفهمونن که ما مثله بعضیا اهل شعار نیستیم و حتی نفس کشیدنمون رو هم مدیون شهداییم.
کاش بعضیا میفهمیدن. . .
«تولدت مبارک رفیق»
نویسنده : حجت السلام مجتبی شفیعی
منبع : پایگاه جامع اطلاع رسانی شهدای کازرون






















